2007/09/01

سرگردان

چاره چیست؟
جاودانگی،طلسم کوتاهی لحظه هایی است
.که می روند
ایستگاه پایانی
.کجای این راه نساخته است نمی دانم
من که آمدنم دست تو بود
.کجا باید بروم که جای تو نیست
تاوان کارهای کرده و ناکرده اما
.پای کدامیک از ماست
در میانه ی راه ابدی ازلی ات
ای کاش
گاهی سر به سرگردانی ام دهی
یا لااقل
گامی بیایی با من
-مثل یک پدر-
.تا ایستگاه آخر

2007/08/06

تشنه

ستاره ها راهنمای خوبی اند اگر
پس ابرها نمانندو
اگر آسمان مهتابی نباشدو
...اگر
!راه گم کرده ی عازم
.خسته می شوی از نرسیدن
دب اکبر و ناهید و زهره و
هرچه نشانه در آسمان است
نشان سینه ی من شده
به یافتن آن راه،بیراهه می روی
!تا کجا توان رفتن داری تشنه
باران را بهانه کن و بازگرد
.آب در خانه است

2007/07/30

نی نی


خسته ی نوشتن تکرار های خود


دنبال پناهی هستم در چشم های تو


که نیست

نیست

نیست


لرزش دست و دل و زبان من


.پای رقص اشک ها یت

.

.


برایم جای گرمتری بیاب


.چشمهایت که بارانی ست

2007/07/21

دل دل


وقتی که گفت دوستت دارم

من بودم و عکس جوانی ام در دستش

برای من دیر بود

برایش زود

چاره ی من

تصویر دست او

چاره ی او ندیدن من ، شنیدن من

اما من

با این چهره ی پیر

قد خمیده ، دل عاشق

جایم کجای قلب اوست

.

.

کاش روی لبانش بودم

-سرخ از شرم پیرانه سری-

زیبای جایی که می گفت

دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

ساده و کودکانه

2007/07/11

سبب


دلم برای تو تنگ شده



تنگتر از دریچه ی زندانم



تو بیرونی و من



برای رسیدن،رفتن حتی مردن



راهم بسته است



اگر همراهی



.



.



آزاد بمان و رها



اما



.



.



دسته کم دریچه را نبند

2007/06/03

عمر


من آمدم
و رفت
با گامهای تند
انگار می دوید
تا انتهای راه چیزی نمانده پس
.من نیز می دوم
در آخر مسیر
شاید یکی شویم
پیداست او ولی
دور از من است هنوز
یک پیچ مانده است
یک بیشه ی روبروست
یک جاده پر زمه
.می ترسم عاقبت از چشم هم رود
این مار پر فریب
با خط و خال خود
هی می کشد مرا
می ترسم و هنوز همپاش می دوم
اما نمی رسم
.پیش از من است او در انتهای راه
شاید از ابتدا
تا انتها فقط
او ایستاده است
آنجا کنار خط
"پایان زندگی"
.من نیز می روم

2007/05/02

وامانده


خورشید را در کجای این راه گذاشته ایم

که نورش با اینهمه توان باز به پیچ اول هم نمی رسد؟

انکار خدا ملعبه ایست دردست تو

دستان شما

تا بیشتر به چشم بیایید

اما من و تمام دوستانم برای دیده شدن

تنها نیازمند نوریم

نیازمند نور

.

.

شعله ی پرفروغ خود را دانسته ندانسته رها کردیم

و حالا برای آمدنش

برای آنکه دوباره باشیم

چشم می مالیم و ساعت نگاه می کنیم

2007/04/14

تنهایی


سکانس آخر

-تنهایی-

فندک را بزن

چه سرخی زیبایی ست که به لبانم نزدیک و

نزدیک و

نزدیکتر می شود

اگرچه می دانم این توهم

پیش از رسیدن

کم سو

کم سو

.

.

خاموش می شود

"CUT"

2007/04/11

اعتماد

سر تا پا لرز شده
این ستون را و تاب ایستادن ؟
من برای آسودن پایه ی محکمتری می خواهم که تو
.
.
تو نیز هم نداری

2007/03/28

پولک

وقتی سرت را به دستانت سپرده بودی
آنقدر از چشمانت ماهی گرفتم
که لباسم پر از پولک شد
من از جنس سا یه ام
ببخش اگر گاهی
کمرنگ می شوم
نگا هت را شنیدم
که پشت شیشه به زنجیرش می کشیدی
می ترسم دیر شده باشم
می ترسم مرا دیده باشی
وقتی لبخندت را قاب می گرفتم
تا بر هنگی دیوارم را تسکین بدهم
می ترسم دیر شده باشم
شاعرش رو نمی دونم