2011/05/01

ایستگاه

هر روز می رود
با اضطراب نرسیدن
من وامانده ام
در انتهای ایستگاه
نمی دانم آمده ام
یا در انتظار آخرین قطار
برای رسیدن

بیگانه

زبانم را هیچ کس نمی داند
خوشحالم
حالا تمام دادهایم را می زنم
بی آنکه سوء تفاهمی باشد

طرح

لااقل بیا سر به سر هم بگذاریم
تویی که دل به دلم ندادی

بهاریه

هی سال نو شد و کهنه
هی من آمدم و گلهای سرخ بسته بندی شده
و تو نیامدی باز

2011/03/26

بهانه

خسته از این همه آمدن نیامدنت
لااقل دروغی تازه بگو
بهار بهانهء تکرای هر ساله ات شده
قرار ما مگر از آغاز
بر سر پایان زمستان تو نبود
زمستان امسال اما در دل بهار من رسوخ کرده است
به شهادت روزهای سرد من
این بار با خودت بهانهء تازه ای بیاور ...و بیاَ

2011/02/03

دارا

مالیات نمی گیرند
!نترس
بگو که این همه نوشته
این همه شعر
این همه ذوق
به استناد دارایی توست

2011/01/19

سرگردان

آرزویت بودم
دیروز
امروز اما سرگشته ای هستم
میان آرزوهایت

2010/12/30

بازگشت

من بازگشتم
با کوله بار رنگ رنگ
با بسته های نقل و نبات
مثل مادر بزرگ
بزرگ
بزرگ
.
.
با اینهمه اما
هنوز کودکم
پیش سالهای جدایی مان

2010/10/18

بامداد خسته

انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود

توان دوست داشتن و دوست داشته شدن

توان شنفتن

توان دیدن و گفتن

توان اندوهگین و شادمان شدن

توان خندیدن به وسعت دل

توان گریستن از سویدای جان

توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شکوه ناک فروتنی

توان جلیل به دوش بردن بار امانت

و توان غمناک تحمل تنهایی

تنهایی

تنهایی

تنهایی عریان

انسان

دشواری وظیفه است

دستان بسته ام آزاد نبود تا هر چشم انداز را به جان در بر کشم

هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده

هر بدر کامل و هر پگاه دیگر

هر قله و هر درخت و هر انسان دیگر را...

...فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه

اما یگانه بود و هیچ کم نداشت

به جان منت پذیرم و حق گزار

(چنین گفت بامداد خسته)

2010/08/24

مسیر

مسیر را کوتاه کردی جانم
من پا به راه آمدن بودم
تا تو می خواستم ستاره ها را ببینم و
شب را
صدای جیرجیرک ها را
آواز خروس صبحگاه و
رفتن را و رسیدن را
.
.
اکنون که تو آمده ای و رسیده ای
...راه را کوتاه کردی و
اما من این مسیر را ندیده ، رسیده ام
وحالا اشتیاق رسیدن را
با طعم کدام مسیر ناپیموده خاموش کنم
.باقی عمر