2012/12/13

اتفاق




باقی بهانه است
تمام اتفاق این است که افتاده
ما با هم
در خلوت تنهایی و 
یک شب بارانی
....
و اتفاقی که انگار
سالهاست افتاده است

تولد


دوباره شدم

مثل فصل
مثل مهر
با همان هوای تکراری اما
خاطره انگیز
امسال اما کمی بزرگتر
و شاید پر توان تر
سلام زندگی

جاده



مسابقه نيست


مسافرت
....



رفتن است

داستان تكراري!

رسيدن اما

پايان اين تجربه

مسير اما با تو هرگز

داستان تكراري نخواهد شد

من مرد جاده هاي توام

مشتاق رفتن و پيمودن

و رسيدن براي من

در اوج لذت داشتن

دردي دارد به بزرگی مرگ

من مرد جاده هاي توام

فراري از رسيدن
در راهي كه با تو بودن
مدام كوتاهش مي كند

شیرین مثل...


وقتي زندگي براي من

طعمي نداشت
لبانت شيرين ترينِ آب نباتهاي عمرم شد
از كودكي تا لحظهء نگارش اين جمله
كه تمامي ندارد
بهانه نمي خواهد
و برايش موي سفيد
مضحكه اي بيش نيست

ًدوستت دارمً را مي گويم

ای طبیب درد دل ها


در غربتِ تو بيمار شده ام


و دواي تمامِ دردهايم

در حيطهء اختياراتِ توست

رنگِ قرص هاي مرا

با رنگِ اين روزهايم همگون كن

تا پاييز نرفته

تجويز كن

پایان


من راز تمام افسانه هایت را می دانم


و تو بی هیچ تلاشی

با منی در تمام داستانهایی

که نمی دانم با تو آغاز شده

یا بناست

که پایانش تو باشی

تکرار



پاييز هم مي رود

و زمستان هم
و تقويم نو مي شود دوباره
با چهار فصل تازه
كه سومينش
پاييز است

صدای تو



سرم شلوغ حرفهاي توست



تو با كدام

كلام بي صدا

مرا پيام مي دهي

كه گوشهاي من

تو را ميان موج همهمه

تميز مي دهد

2012/04/18

فراموشی

من با تمامي روح خسته ام
زندگي مي كنم
با رنجهايي كه اين روزها
تاريخ مصرفشان گذشته است
براي من اما
تاريخ صحنه اي تكراري ست
سراسر ارتباط همگن و پيوسته
دردهايم حالا تازه تازه
نو شده اند
با اين كه من روزهاست
كه
در گنجهء خاطرم چال كردمشان
روزگار بامن شوخي مي كند
مي دانم
من اما آدمي هستم كاملاً جدي

درد

جایی درونم درد می گیرد
وقتی کنارمی
با زخمهای نیمه باز سر می کنم
تا خدایی ناکرده مرهم نخواهم
از پنجه های نحیفت
چرا که می دانم
دوباره سر باز می کند
روزی جایی با دردی تازه