2004/12/04

ازدحام

وقتي من هستم و تو و
تمام انسانها
تمام حيوانات وحشي و اهلي
تمام ارواح سرگردان و آرام و
يك زمين خاكي كوچك
-واقعا كوچك-
.
.
.
.اي كاش لااقل پاهايم بزرگتر بود

2004/05/28

شهرنشينی

حالا صبحها
ساعت از پنجره ام طلوع می کند
من اما آمدن خورشيد را انتظار می کشم
اگرچه میدانم دير ميرسم

2004/05/05

تابوت

به هیچ کجا بند نیستم
به ستون های قرص آسمان حتی
پایم به زمین گیر کرده است
هرچند سربه هوا شده ام
لای کتاب قطور زندگی ام
چون قربانی معابد گیر کرده ام.
صدای نفس های تاریخ را می شنوم
و ضرب ثانیه شمارش را احساس می کنم
دارد میخ ها را یکی یکی سفت می کند
محکمتر

2004/04/15

ادامه

به جای خالی دستانت بر شانه های من
خاک بریز
شاید که فردا را هم
به بهانه ی روییدن گیاهی تازه
زندگی کنم

2004/01/31

ناکام

سرت را بالا بگیر
امشب همه برای تو سربلند کرده اند
حتی آویختگان دارهای تنهایی
کسانی که حسرت داشتنشان را هنوز مزمزه می کنی
و گرچه آهسته
اما ریسمان تنهایی شان را با دستان خود می بافی
فقط برای بالا رفتن
تنهای تنها

2003/12/29

بم

چقدر تکیه گاهم بودی
سفت وسخت

حالا اما...

زمین روی سرم خراب شده و
افسوس به آسمان هم...
به هیچ ...

دیگر نمی توان تکیه کرد.

2003/11/17

نفرین

چقدر زود بزرگتر شدی
آنقدر با سرعت که من مرکب بی مثالم را به خاطر این قصور ترک کردم
وحالا در تاریکی مطلق دنبال چیز دیگری هستم تا به گذشته بازگردم
و شاید دوباره از نو سوارکاری بیاموزم
چه پشتوانه ی سستی ست عشق و چه مستحکم است دز نفرین
آه اگر می دانستم این پیرزن اجوزه ی زشت در کجای این خانه سکنا گزیده
آن وقت بی درنگ لحظه های عمرش را به شماره می انداختم
تا طعم خوش زندگی را در گلوی همگامانم زنده کنم
من نفرین شده ی این کوهستان بی برفم
و به واسطه ی این فرزند ناخلف طبیعت
آسمان روی از اینجا هم برگرداننده است
پس کجاست باران بوسه ها و لبخندها
پس کجاست سپیدی بی بدیل کوههای دی ماه
کجاست...
من رخت رفتن پوشیده ام و کوله بار زمستانی ام را برای مردم دیگر سوی بسته ام
تا طعم خوش زیستن را این بار بر کام آنان تلخ کنم
چقدر تند تند می روی اما چه فایده که من دگراشتیاقی برای نو کردن ندارم
سوار بر این سلانه رو تا دیار دیگر به خواب می روم.

بیستم/آبان ماه/هزار و سیصد و هشتاد دو

2003/11/14

سقف کوتاه-فریادبلند

دست از سرم بردار
جای دستهایت بر افکارم سنگینی می کند
فشار اینهمه احساس که در دست تو جا خوش کرده را ندارم
هوای اتاق سنگین است
و سقف تا نزدیکی من آمده
انگار کمپرسور روشن است
تمام زاویه ها کج شده اند
دلم لک زده برای دو خط موازی
دنبال یک قانون می گردم که تحت هیچ شرایطی تغییر نکند
تو را به هرچیزی که قبول داری
سنگینی این همه را
از سرم بردار.

2003/10/20

جشن تولد

شعله ور شده مقابلم
لحظه هاي عمر رفته ام
با وجود باد هاي تند
ناگزير فوت كردنم

2003/09/26

شراکت

بر این گور خالی فاتحه خواندن
تلاش بیهوده است.

دندانت را نشانم بده.

تو می توانی
می توانی تاب بیاوری
تا بر سنگ قبر من سنگ بزنی.

می دانم تاب می آوری.