2007/09/29

زرد


پادشاه فصل ها


پاییز

2007/09/19

تابلوی عمر

بوی شیر،بوی لباس شسته
یاد خنده های کودکانه و اسباب بازی های رنگی
طعم ترش آلوچه
قهقه های بی دلیل و چشمهای خیس از اشک
.
.
حالا تو تابلوی عمر مایی
نماد برزگ شدن و پیر شدن مان
تنها امید ادامه ی حضور کسالت بار جماعتی
.که بیش از تو محتاج پا به پا رفتن اند
تولدت مبارک

2007/09/18

کانون شعرا

رهایت نمی کنم
اگرچه یک دست سودنی یا خاک بوسیدنی
رسیدن را معنا کند
رهایت نمی کنم
و در میان آغوشی سرد
با بازوانی که بیداد می کنند
مشتاقانه و پرشهوت میفشارمت
که تو یادگار پرواز از مفاصل دردی
تو تلخ گریه ای از پس سرسخت ترین بغض


نوشته ای از محمود انوشفر

2007/09/09

نگاه

گاهی به تو
گاهی به خود
گاهی به آسمان
. . . گاهی
.
.
.
"نگاه زاده ی علاقه است"

2007/09/01

سرگردان

چاره چیست؟
جاودانگی،طلسم کوتاهی لحظه هایی است
.که می روند
ایستگاه پایانی
.کجای این راه نساخته است نمی دانم
من که آمدنم دست تو بود
.کجا باید بروم که جای تو نیست
تاوان کارهای کرده و ناکرده اما
.پای کدامیک از ماست
در میانه ی راه ابدی ازلی ات
ای کاش
گاهی سر به سرگردانی ام دهی
یا لااقل
گامی بیایی با من
-مثل یک پدر-
.تا ایستگاه آخر

2007/08/06

تشنه

ستاره ها راهنمای خوبی اند اگر
پس ابرها نمانندو
اگر آسمان مهتابی نباشدو
...اگر
!راه گم کرده ی عازم
.خسته می شوی از نرسیدن
دب اکبر و ناهید و زهره و
هرچه نشانه در آسمان است
نشان سینه ی من شده
به یافتن آن راه،بیراهه می روی
!تا کجا توان رفتن داری تشنه
باران را بهانه کن و بازگرد
.آب در خانه است

2007/07/30

نی نی


خسته ی نوشتن تکرار های خود


دنبال پناهی هستم در چشم های تو


که نیست

نیست

نیست


لرزش دست و دل و زبان من


.پای رقص اشک ها یت

.

.


برایم جای گرمتری بیاب


.چشمهایت که بارانی ست

2007/07/21

دل دل


وقتی که گفت دوستت دارم

من بودم و عکس جوانی ام در دستش

برای من دیر بود

برایش زود

چاره ی من

تصویر دست او

چاره ی او ندیدن من ، شنیدن من

اما من

با این چهره ی پیر

قد خمیده ، دل عاشق

جایم کجای قلب اوست

.

.

کاش روی لبانش بودم

-سرخ از شرم پیرانه سری-

زیبای جایی که می گفت

دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

ساده و کودکانه

2007/07/11

سبب


دلم برای تو تنگ شده



تنگتر از دریچه ی زندانم



تو بیرونی و من



برای رسیدن،رفتن حتی مردن



راهم بسته است



اگر همراهی



.



.



آزاد بمان و رها



اما



.



.



دسته کم دریچه را نبند

2007/06/03

عمر


من آمدم
و رفت
با گامهای تند
انگار می دوید
تا انتهای راه چیزی نمانده پس
.من نیز می دوم
در آخر مسیر
شاید یکی شویم
پیداست او ولی
دور از من است هنوز
یک پیچ مانده است
یک بیشه ی روبروست
یک جاده پر زمه
.می ترسم عاقبت از چشم هم رود
این مار پر فریب
با خط و خال خود
هی می کشد مرا
می ترسم و هنوز همپاش می دوم
اما نمی رسم
.پیش از من است او در انتهای راه
شاید از ابتدا
تا انتها فقط
او ایستاده است
آنجا کنار خط
"پایان زندگی"
.من نیز می روم