2004/01/31

ناکام

سرت را بالا بگیر
امشب همه برای تو سربلند کرده اند
حتی آویختگان دارهای تنهایی
کسانی که حسرت داشتنشان را هنوز مزمزه می کنی
و گرچه آهسته
اما ریسمان تنهایی شان را با دستان خود می بافی
فقط برای بالا رفتن
تنهای تنها

2003/12/29

بم

چقدر تکیه گاهم بودی
سفت وسخت

حالا اما...

زمین روی سرم خراب شده و
افسوس به آسمان هم...
به هیچ ...

دیگر نمی توان تکیه کرد.

2003/11/17

نفرین

چقدر زود بزرگتر شدی
آنقدر با سرعت که من مرکب بی مثالم را به خاطر این قصور ترک کردم
وحالا در تاریکی مطلق دنبال چیز دیگری هستم تا به گذشته بازگردم
و شاید دوباره از نو سوارکاری بیاموزم
چه پشتوانه ی سستی ست عشق و چه مستحکم است دز نفرین
آه اگر می دانستم این پیرزن اجوزه ی زشت در کجای این خانه سکنا گزیده
آن وقت بی درنگ لحظه های عمرش را به شماره می انداختم
تا طعم خوش زندگی را در گلوی همگامانم زنده کنم
من نفرین شده ی این کوهستان بی برفم
و به واسطه ی این فرزند ناخلف طبیعت
آسمان روی از اینجا هم برگرداننده است
پس کجاست باران بوسه ها و لبخندها
پس کجاست سپیدی بی بدیل کوههای دی ماه
کجاست...
من رخت رفتن پوشیده ام و کوله بار زمستانی ام را برای مردم دیگر سوی بسته ام
تا طعم خوش زیستن را این بار بر کام آنان تلخ کنم
چقدر تند تند می روی اما چه فایده که من دگراشتیاقی برای نو کردن ندارم
سوار بر این سلانه رو تا دیار دیگر به خواب می روم.

بیستم/آبان ماه/هزار و سیصد و هشتاد دو

2003/11/14

سقف کوتاه-فریادبلند

دست از سرم بردار
جای دستهایت بر افکارم سنگینی می کند
فشار اینهمه احساس که در دست تو جا خوش کرده را ندارم
هوای اتاق سنگین است
و سقف تا نزدیکی من آمده
انگار کمپرسور روشن است
تمام زاویه ها کج شده اند
دلم لک زده برای دو خط موازی
دنبال یک قانون می گردم که تحت هیچ شرایطی تغییر نکند
تو را به هرچیزی که قبول داری
سنگینی این همه را
از سرم بردار.

2003/10/20

جشن تولد

شعله ور شده مقابلم
لحظه هاي عمر رفته ام
با وجود باد هاي تند
ناگزير فوت كردنم

2003/09/26

شراکت

بر این گور خالی فاتحه خواندن
تلاش بیهوده است.

دندانت را نشانم بده.

تو می توانی
می توانی تاب بیاوری
تا بر سنگ قبر من سنگ بزنی.

می دانم تاب می آوری.

2003/09/08

كوتاه

هواي شانه هايت ابري است ، يا
من براي به آغوش كشيدنت دودل شده ام.

از پايين پاي تو قد مي كشم
تا برآمدگي سينه هايت
كه چشمهايم را مي پوشاند و نفسم را تنگ مي كند.

مرا ببخش اما
قامتي به اين بلندي را
چگونه در سايه ي خوراكهاي زميني
تا ارتفاع تو برسانم.

هواي شانه هايت ابري است
ـ مي دانم ـ
و آغوش من نيز
اگر توان خم شدن داشته باشي.

2003/09/04

آزادی

...
اجازه ي پرواز بادبادك
تا ارتفاع نخ....

2003/08/25

تولد

سرانجام مجموعه شعرم چاپ شد.

صفر و يك

كاش بخوانيدش و در موردش نظر بدهيد.

2003/08/12

توبه

به خدا سو گند
كه از اينهمه گناه فقط يكي براي من است
دروغ