خسته از این همه آمدن نیامدنت
لااقل دروغی تازه بگو
بهار بهانهء تکرای هر ساله ات شده
قرار ما مگر از آغاز
بر سر پایان زمستان تو نبود
زمستان امسال اما در دل بهار من رسوخ کرده است
به شهادت روزهای سرد من
این بار با خودت بهانهء تازه ای بیاور ...و بیاَ
توان دوست داشتن و دوست داشته شدن
توان شنفتن
توان دیدن و گفتن
توان اندوهگین و شادمان شدن
توان خندیدن به وسعت دل
توان گریستن از سویدای جان
توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شکوه ناک فروتنی
توان جلیل به دوش بردن بار امانت
و توان غمناک تحمل تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی عریان
انسان
دشواری وظیفه است
دستان بسته ام آزاد نبود تا هر چشم انداز را به جان در بر کشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بدر کامل و هر پگاه دیگر
هر قله و هر درخت و هر انسان دیگر را...
...فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت
به جان منت پذیرم و حق گزار
(چنین گفت بامداد خسته)
با خاطره ات هر لحظه