2009/06/24

شورای خدایی


این روزها زبان اعتراض کوتاه شده اما دستهای پیروزی نه
تو با زبان درازیت همهء ما را به سخره گرفته ای
تا کی می توانی باشی را
خدا در شورایش تصمیم می گیرد و من و دوستانم
دیر یا زود
باد تو را هم می برد
نسیمی شاید

2009/05/20

بازی

این بازی تمام می شود آخر
.هر چه که هست یک روز یک جا و برای همیشه
خاطره ی آویزهای رنگی و باغچه
ترانه های کودکی و شرط های بی انجام را اما
طعم نوشین چه رویداد خجسته ای گس می تواند کند؟
وقتی به بهانه ی هر رنگ، به سرعت نور در آویزها می پیچم
و با صدای هرخنده سر از لاک کودکی بر می آورم
آن یادگاران را
نه تو،نه من
نه دور لحظه های پر شتاب
نه سپیدی موهایم
نه غرور رشد کرده ی فرزندم
نه تو،نه من
آن یادگاران را
توان زدودن ندارد
.این بازی تمامی ندارد آخر

2009/04/22

احتضار

شروع صحنهء پایانی ست و تاریکی و
حبس نفس ها
تو روشن می شوی در برابر چشمانم
سکوت سنگین می شود
...تمام طول تاریکی را می روی
حالا من مانده ام وصدای نفسهایم
-پیاپی و پرصدا-
.در تاریکی مطلق



2009/04/05

فرار


به هرکجا روم تویی

کنار من نشسته ای

چگونه بایدم شدن

رها از این دوگانه گی؟

2009/03/17

اجباری

سرود تازه مخوان
.تلاشت از برای فریب ماست،می دانم
سردی بی بخار ماههای اخیر
اشتیاق آمدنت راخاک کرده است
تو اما پا به ماهی و
ضربان ناهماهنگ قلب من هم
.گمان آمدنت را گل نمی کند
من اینجا ایستاده ام
تا گل از گلت بشکفد
.هنگامی که نگاهمان بهم گره می خورد
!چه می دانی
من بازیگری قهارم
لبخند به لب و آغوش باز
!به پیشواز آمدنت،دوباره بهار

2009/01/27

مسافر


خدا کدام دعای مرا شنیده است

.که حالا تو در آستانه ،منتطر آمدنی

دستم چه باید باشد و در دل چه بخوانم

.به بهانه ی چشمهای نیمه بازت


از من هلهله مخواه

!دردانه ی زمستانی

امروز که تو می آیی سفید لوح و پا به راه
ما سالهاست که قلم روی پاکیمان کشیده ایم و
.ماههاست که تار و دف انداخته ایم

شکرانه ی آمدنت شاید
خدا باران بیاورد و ما هم به رقص درآییم
ترانه ها اما روی زبانمان زنگار بسته اند
لکنت و بی آوازی را
شاید تو درمان شوی
!مولود

2008/12/15

تقدیر


مشتاق شنیدن صدایت هستم

با گوش های تیز و

دستهای لرزانی که حرکاتت را می جویند

.فاصله اما به اندازه ی پوست


تا تو بیایی شاید

در این سرای بزرگ کهن

چشمان منتظری خیره ی سقفها شوند

اما تقدیر

بی درنگ می بافد

از نو

تا پایان

یکی از رو

....یکی از زیر

2008/10/21

قربانی



بگذار خودم باشم و آرزوهایم
تنها
پایکوبان ورقص کنان
بی خیال اعداد روی کیک و
سنگینی نگاه میهمانان
.در سماع آمدن ، رفتن

گاهش که بیاید
نقش رویاهایم را
.با رقص چاقوی تو سر می برم


.شادکام و بالغ

2008/09/27

چرخه

حالا مترسکها برایم شاخ و شانه می کشند
چون پایم می لنگد و
.پشتم تا شده است
روزگاری اما
دور ، دور ما بود
.آن روزها که سرخوش سنگشان می زدیم
روزی سر انجام
درختان هم داد می ستانند
.آنگاه که شیره ی مرا می مکند
اما باران که بیاید
من دوباره خواهم رویید
سبز و تازه
......تا دوباره پاییز