2010/08/24

مسیر

مسیر را کوتاه کردی جانم
من پا به راه آمدن بودم
تا تو می خواستم ستاره ها را ببینم و
شب را
صدای جیرجیرک ها را
آواز خروس صبحگاه و
رفتن را و رسیدن را
.
.
اکنون که تو آمده ای و رسیده ای
...راه را کوتاه کردی و
اما من این مسیر را ندیده ، رسیده ام
وحالا اشتیاق رسیدن را
با طعم کدام مسیر ناپیموده خاموش کنم
.باقی عمر

2010/07/14

نفرین

سر به سرم مگذار دیگر
بازی با این واژه های تکراری
تنها راه برگشت را طولانی می کند
مرا به شنیدن خاطرات گذشته
-هر چه باشد-
نیازی نیست
حرفی تازه بزن
-هرچه باشد-
تا راهی ام کند
برای بازگشت
نفرین را بدرقه ی راهم کن

2010/07/02

غروب

تا صدا می زند مرا
آفتاب در قلبم طلوع می کند
و کودکی ام چون تصاویر مبهم
پشت شیشه های رنگی
پلان به پلان پخش می شود
یک نفر انگار با من سر شوخی دارد
که هر روز با صدایی خاطره انگیز
مرا در دالان آرزوهای نیافته ام
پای تماشای سکانسهای زندگی ام
میخ می کند
مثل روز روشن است
که تو سالهاست بازیگر تمام نقشهای زندگی ام شده ای
حالا چرا طفره می روی
این آخرین سکانس هم کارتوست
خورشید را پس کوهای غروب نهان کن

2010/06/08

برای خواهرم

تا نشانی ات می پرسم
تمام لبها داغ سکوت می خورند
تا نیستی،حتی به نام و یاد
همه چیز آرام است
Text Colorبا خاطره ات هر لحظه
تمام کوچه و بازار
پر می شود از التهاب نرسیدن
یا دیر رسیدن
این تجربه های تکراری اما
رهایم نمی کند
خاکسترم را به باد بسپار
تا رها شوم

2010/03/18

سهراب

سبزی هفت سین من امسال
سرخی صورت پر خون توست
با دهانی باز از شکایت وفریاد
من چه بی رحمم اگر فراموش کنم
تو را و هر آنچه سهم من بود
حالا که تمام زخمهای دل من
بر پیکر به خاک خفتهء توست
سرخی من
سبزی من
تمام امید به فردای فرزند نوپایم
از توست

2010/02/01

اولین




ستارگان خسته از تابشِ بی وقفه

جان دوباره می گیرند از تو

که تازه نفس

هر روز و شب

نور امید را در دل ها

کشت می کنی


تولدت مبارک

2009/12/29

آخر بازی

عاشقان سرشکسته گذشتند،

شرم‌سارِ ترانه‌های بي‌هنگامِ خويش.

و کوچه‌ها بي‌زمزمه ماند و صدای پا.

سربازان شکسته گذشتند،

خسته بر اسبان تشريح

و لَتّه‌های بي‌رنگ غروری نگون‌ساربر نيزه‌های‌شان.

تو را چه سود

فخر به فلک بَرفروختن

هنگامي که

هر غبارِ راهِ لعنت‌شده

نفرين‌ات مي‌کند؟

تو را چه سود از باغ و درخت

که با ياس‌ها

به داس سخن گفته‌ای.

آن‌جا که قدم برنهاده باشي

گياه از رُستن تن مي‌زند

چرا که توتقوای خاک و آب را

هرگز باور نداشتي.

فغان! که سرگذشتِ ما
سرودِ بي‌اعتقادِ سربازانِ تو بود

که از فتحِ قلعه‌ی روسبيان بازمي‌آمدند.

باش تا نفرينِ دوزخ از تو چه سازد،

که مادرانِ سياه‌پوش

ــ داغ‌دارانِ زيباترين فرزندانِ آفتاب و باد ــ

هنوز از سجاده‌ها

سر برنگرفته‌اند!

احمد شاملو

2009/12/01

از ماست که بر ماست

اين دود سيه فام که از بام وطن خاست از ماست که بر ماست
وين شعله سوزان که برآمد زچپ و راست از ماست که بر ماست
جان گر به لب ما رسد، از غير نناليم با کس نسگاليم
از خويش بناليم که جان سخن اين جاست از ماست که بر ماست
اسلام گر امروز چنين زار و ضعيف است زين قوم شريف است
نه جرم ز عيسی نه تعدی ز کليساست از ماست که بر ماست
گوئيم که بيدار شديم، اين چه خيال است؟ بيداری ما چيست؟
بيداری طفلی است که محتاج به لالاست از ماست که بر ماست
از شيمی و جغرافی و تاريخ، نفوريم از فلسفه دوريم
وز قال و ان قلت، به هر مدرسه غوغاست از ماست که بر ماست
گويند بهار از دل و جان عاشق غربی است يا کافر حربی است
ما بحث نرانيم در آن نکته که پيداست از ماست که بر ماست

ملک الشعرا بهار

2009/10/07

آزادی

من وتکرار دوباره ی ثانیه ها برادریم
از یک مادر و چندین پدر
تو با کدام ما همبستر می شوی
تا تولد نوزادی بی بدیل
پایکوبان و سرمست؟

2009/09/23

خزان


پاییز امسال اما با خزان تو آغاز شد