2011/01/19
2010/12/30
بازگشت
2010/10/18
بامداد خسته
توان دوست داشتن و دوست داشته شدن
توان شنفتن
توان دیدن و گفتن
توان اندوهگین و شادمان شدن
توان خندیدن به وسعت دل
توان گریستن از سویدای جان
توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شکوه ناک فروتنی
توان جلیل به دوش بردن بار امانت
و توان غمناک تحمل تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی عریان
انسان
دشواری وظیفه است
دستان بسته ام آزاد نبود تا هر چشم انداز را به جان در بر کشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بدر کامل و هر پگاه دیگر
هر قله و هر درخت و هر انسان دیگر را...
...فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت
به جان منت پذیرم و حق گزار
(چنین گفت بامداد خسته)
2010/08/24
مسیر
2010/07/14
نفرین
2010/07/02
غروب
2010/06/08
برای خواهرم
با خاطره ات هر لحظه 2010/03/18
سهراب
2010/02/01
اولین
2009/12/29
آخر بازی
عاشقان سرشکسته گذشتند،
شرمسارِ ترانههای بيهنگامِ خويش.
و کوچهها بيزمزمه ماند و صدای پا.
سربازان شکسته گذشتند،
خسته بر اسبان تشريح
و لَتّههای بيرنگ غروری نگونساربر نيزههایشان.
تو را چه سود
فخر به فلک بَرفروختن
هنگامي که
هر غبارِ راهِ لعنتشده
نفرينات ميکند؟
تو را چه سود از باغ و درخت
که با ياسها
به داس سخن گفتهای.
آنجا که قدم برنهاده باشي
گياه از رُستن تن ميزند
چرا که توتقوای خاک و آب را
هرگز باور نداشتي.
فغان! که سرگذشتِ ما
سرودِ بياعتقادِ سربازانِ تو بود
که از فتحِ قلعهی روسبيان بازميآمدند.
باش تا نفرينِ دوزخ از تو چه سازد،
که مادرانِ سياهپوش
ــ داغدارانِ زيباترين فرزندانِ آفتاب و باد ــ
هنوز از سجادهها
سر برنگرفتهاند!
احمد شاملو

