2003/03/13

يلدا

شب بر بام همسايه است
اگر پنجه بر نوازشهاي من نسايي.
مرغ صبح آمدن را نويد داد
آنگاه كه ما مست رخوت شبانه بوديم.
بي راهه مي روي!
اين نغمهء لالايي نيست
آخرين نوازشهاي ساز است.

شب بر بام همسايه است و ما
در انديشهء آمدن يا نيامدن خورشيد
تاس مي اندازيم.

اين همه آبستني براي اين شب كوتاه بي ستاره
سنگين است.
توان ناچيز مرا
پايهء ماندگاري اين يلدا بس.

2003/02/27

براي همسرم

سربلندترم
اگر تو هم نيايي
با كراوات مشكي و پيراهن سفيد هم
جشن رسيدن ما تعبير مي شود.
براي من
- لااقل -
اينقدر مردن را بهانه نكن
چراغ اين خانهء تاريك
ديگر هراسي از خاموشي ندارد.
مرا ببخش مادر!
اما تو هم مثل تمام مادران شعرهاي ديگرگناهكاري.
رخوت اين سكوت شبانه در تاريكي پيراهن من و شب تو
با طنين آهنگي خوش خواهد شكست.
صدايي كه به بهانه اش
من هر صبح دست و رو يم را مي شويم.

2003/02/25

شكست

كوتاه آمدم...
نه !
كنار آمدم...
نمي دانم...
با اين همه
آمدم.

2003/02/17

وراثت

تا كجا توان رفتنت هست
تا كجا؟
گوشه گوشهء اين تيره راه مال توست
شتاب از براي رسيدن به آنچه سهم كودكي ات بوده
بيهوده
بيهوده ست.

به تجويز پزشك خانوادگي ام
هر شب مي خوابم
و هر صبح صبحانه مي خورم
حالا تو مانده اي و كاسهء چه كنم چه كنم!
اگر از من مي پرسي
براي سلامتي ات هر روز دو استكان شراب بنوش
و براي سلامتي من دعا كن
من و تو هر دو بيمار نداشته هاي خوديم.

سرت را بالا بگير و راهت را ادامه بده
اين راه
- لا اقل -
مال توست
تنها مال تو.

2003/02/08

جلسهء نقد

سادگي ي يك اتفاق را همراه دارم
مردي از طايفهء تاريخ
موميايي سالهاي واپسين
- نطق پيش از دستور -

شايد از ميان حرفهاي پراكندهء اين همه انسان عصباني
بايد مفهوم واقعي عشق را مي يافتم
اما من بجاي انديشيدن به دوستت دارم هايي كه نگفتي
غصهء گرسنگي فرزند شش ماههء مان را مي خورم
كه سالها بعد در آغوش سرد من پير مي شود.

- دو ستت دارم

فردا عيد است
سالروز به بار نشستن درخت زندگي مان
بيا با هم دو استكان چاي داغ بنوشيم
و بگومگوهاي روزمرهءمان را تمرين كنيم.
حالا به نشانهء شادي شريك احساس من شو
با عصبانيت فرياد بزن
"دوستت دارم"

من و خداي من يك وجه اشتراك داريم
تو و خدايت.......

ما اشتباه آمده ايم
اينجا جشن عروسي است
هنوز براي تولد فرزند اين زوج ، زمان زيادي لازم است
بيا.....
تا آمدن نوزاد سرگشتهء اين جشن
هياهوي اين طايفهء تاريخي را تكرار كن.

با عصبانيت ، دور از هر گونه ترحم و سازش
دوستم داشته باش.

2003/02/01

شبنامه

خشم از نگاه من می بارد
و تو هراس را همبستری.
در پس اين شب تيره
در طلوع سپيده،خاطره می زايی.
من پدرِ ناچارِ فرزندِ توام
و تو از اتهام هر گناه پاک
به پاس اين تولد، فردا سياه می پوشم
و ترانهء لالايی سر خواهم داد
که من پدری شايسته ام
برای آرزوهای زاييدهء تو.

2003/01/28

خواب

از دستم مي دهي
مي داني!
مثل يك چوب خشك
خشكت زده
ديگر هيچ صدايي از تو در نمي آيد
حتي صداي شكستن.

پدر، من محتاج وصيتنامهء توام
كاش همهء داستانهاي دروغ ، راست بود
آن وقت من و تو و همهء بچه هاي اين سرزمين گرد
در دشتهاي پر گلِ افسانه هاي هزار تو
دنبال آرزوهاي نيافته مي كرديم
تو دختر شاه پريان مي شدي
و من سوار بر سپيدي اسب آرزوهاي تو
تمام نااميديهاي داستانها را لگد مي كردم
و بي هيچ بهانه اي به تو مي رسيدم
خوب و خوش و ...

يكي براي من آسمان ، ريسمان مي بافد
سرنوشتِ خوابهاي من هم دستِ اوست
من بي ثمر دست و پا مي زنم.
شايد خيال بافي مي كنم
شايد...

{مادر با ليوان آب}
حالا وقت پريدن است
حالا
با يك فرياد.

2003/01/21

شبنامه

دلم براي تو مي سوزد
نشسته اي تا زبان من
نگفته هاي تو را بگويد
اما من استحكام آن را يافته ام
كه ديگر زبا ن به دهان بگيرم
و حرفهاي شبانه ام را
در آميزش قلم و دفتر نوشته هايم خفه كنم
اين همان چيزي است كه تو نياز داري
سكوت!

بازگشت

دوستان وآشنايان بلاگيست و غيره بنده بالاخره پايم را پس از پنج ماه از گچ باز كردم.البته هنوز خوبِ خوب نشده.
از لطف و صبوری همهء دوستان سپاس گذارم.

2003/01/16

ضيافت

زير سنگينی ی اينهمه اسم و تاريخ و نشانی
که بر سنگ فرش من نوشته ايد
ديگر فرصت هوای تازهء روزهای موعود را هم ندارم.

پنجره را ببند!
من و تو گرم حرفهای شبانه ايم
نه هوای اتاق ِ خسته
از عرق و حرارت و عشقهای تکراری.

سنگين و با حرارت
تراشهء پيکر عريان ِ من و تو
گاه خفتن ، آسودن و خاستن.

من مدهوش شراب تازه ام
هوشيار دروغهای کهنه
"جرعهء آخر به کام همهء خفتگان"

سنگينی ِ پيکرت را بردار
توان من کمی
تنها کمی بيشتر از سنگهای خوابگاهی ست
که اجاره کرده ايم.

امشب ميان جرعه های واپسين
گرم ِ حرفهای عاشقانه
مردی در سنگينی ِ خوابهای زمستانی اش
کامکار می آيد.