2003/01/09

يك داستان از...

آقا توي حرم عقدمون كرد.گفت:به مهر...به من نگاه كرد.خودمو پيچيدم تو چادر و هيچي نگفتم.گفت:وكيلم؟...بله!همين...
*
سنگو از زمين برداشت و پرت كرد هوا.گفت:من هيچ وقت زن نمي گيرم!
پرسيدم:چرا؟
گفت:براي اينكه از زنها بدم مياد!
گفتم آخه چرا؟
گفت:براي اينكه بدم مياد!
عمو از ايوون صدامون زد:
نادر..محبوبه..
نادر دويد و باز جلو تر از من وايساد.موهامو كشيد و گفت: خيلي زشتي!...دويد و رفت.سايه رختها رفت تو هم. حرفش تو گوشم داغ شد...تو زشتي!
*
- نه كه از بچگي زشت باشه وا فاطمه خانوم!دو سه ساله اين شكلي شده!
- سال بلوغشه خواهر. خون ديده؟
- آره ديده.الان چهار ماهه....چهار ماه چهار سال سال....
*
17 سالم بود كه دوباره نادر رو ديدم.تازه از انگليس برگشته بود.با هزار تا ادا اطوار.نگاهش كه به من رسيد موند: اين كيه مادر؟يكي گفت محبوبه خانم...نگاهم كردد و گفت:محبوبه خانوم...گفتم:سلام...باباي خدا بيامورزم بغلش كرد و گفت:ماشاالله مردي شدي واسهء خودت...
*
17 سالم بود كه عقدمون كرد.6 ماه بعد رفتن بابام...يتيم و تنها ...بي هيچي...نادر دو تا پاش رو كرده بود توي يه كفش كه زن نمي خواد.با وساصت دايي عباس و زن عمو راضي شده بود كه عقدم كنه.مادرم اون قدر گريه كرده بود كه اشكي براش نمونده بود.مي گفت:حيف دخترم به اين قشنگي...و هي پير مي شد...مثل ترسيدنش از زشتيم چسبوندنش به خوشگليم هم الكي بود.مي خواست بي سرپناه نمونم...همين!
*
شب سرد بود.با پيراهن كهنهء سفيد و شلوار زرشكي و روسري نشسته بودم.نادر اونقدر روزنامه خوند كه تو همهء عمرش نخونده بود.چايي درست كردم.زيرلب فحشم داد.با لباس رفتم تو تختخواب نادر رفت بيرون.
- سهيلا فراش پرسيد: درد داشت؟
- آره ... خيلي !
و ديدم با اينهمه خوني كه داره از چشام مي ره هيچ كس سرش رو بر نمي گردونه.نادر سهيلا رو صدا زد.تكيه زدم به پشتي...خسته!مثلا پاتختيم بود...
*
دايي برام يه گليم آورد،با آهوهااي درشت روش.قرمز بودن و سفيد.چشمم رفت تو نگاه آهو كه داشت دور رو نگاه مي كرد كه باز يه آهوي ديگه بود.نادر لگد زد به آهوها،سرم و كه بلند كردم لباش لرزيدن.
*
شب..شب كه شد نادر وحشي شد.مثل يه آتيشفشون شره كرد روم.تا خود صبح ..كبود كبود..خ.ني و خسته خودمو كشوندم تا حموم.غسل كردم...مثل حيون تا ظهر خوابيد.
- درد داشت؟
- آره خيلي خيلي درد داشت...
*
گليم رو لوله كردم و حولش دادم زير تخت.مرده شور تنلش هر روز پاهاي كثيفش رو ميكشيد روش و من گريه ام مي گرفت.باباش گفت: به مهر يه شاخه نبات...و نادر خنديد.مادرم خودش رو پيچيد تو چادرش...با مهر رسوايي ها زنش شدم.
*
خيلي طول كشيد تا بفهمم زن شدم.خيلي طول كشيد.نه اين كه خون رو نديده باشم...نه...اونقدر همه چي مثل قديم و حتي بدتر بود كه فكر نمي كردم زن شده باشم.ولي شبها چرك بود و خون كه ازم مي رفت.به مادرم گفتم رفتيم دكتر،يه اسمي گفت كه نفهميدم.گفت مرض زنهاي فاحشه اس...!مادر لبشو گزيد!به درك كه گريه مي كرد....مي خواست، بدبختم نمي كرد!
*
رفته بودم نون بخرم كه باز ديدمش...با دستاي سياه و پيشوني عرق كرده اش...نگاهش رو ريخت تونگاهم.چادرم رو پيچيدم به خودم،تو دلم گفتم:ناموس دزد...بعد فكر كردم كه من ناموس كيم؟باباي خدا بيامورزم؟يا شوهر عياشم؟
نادر كه شب آمد پشتم و كردم بهش و خوابيدم تازه از مرض فاحشه ها راحت شده بودم.مرده شورش رو ببرن.فقط 17 سالم بود.
*
طاهر دستاي سياهش رو آورد جلو با يه شاخه گل.رو گرفتم و دويدم.من ناموس كيم مادر؟ من ناموس كيم؟
*
نادر شب باز ديونم كرد.تا صبح تو دستشويي بالا آوردم.چرك و عطر ارزون زنهاي فاحشه رو از تنم شستم و باز بالا آوردم.مرده شور هيكلش رو ببرن!ناموس دزد!
*
باز طاهر و خنده هاش...گفت:سلام خانوم خوشگلم...من كه زنش نبودم !هيچي نگفتم ولي گل رو گرفتم.
گفت:اسمت چيه؟
گفتم:محبوبه!
گفت:چه قشنگ!
دو ساعت تا اومدن نادر مونده بود.رفتيم كله پزي!
*
نادر شب مست مست اومد.عمو از قبل خونمون بود و گلگي مي كرد كه من به نادر نمي رسم!من كه فقط 17 سالم بود.چايي گذاشتم.عمو همين طور حرف مي زد.شوهر ناموس دزدم كه اومد عمو ساكت شد.پاشد و به نماز ايستاد.اقدا كردم بهش...نادر گوشهء اتاق خرناس مي كشيد.قسم خوردم نذارم كسي به ناموسم دست دراز كنه...تشكم رو گوشه اتق پهن كردم و با رو سري خوابيدم.نادر اوقدر مست بود كه نفهميد!
*
دستاي طاهر كه رو تنم رقصيد تازه فهميدم مرد يعني چي!تنش داغ داغ بود.اونقدر منو بوسيد كه گيج شدم و خوابيدم رو دستاش.با نوك انگشتاش همهء تنم رو هزار بار رفت و برگشت.نبضم همه جا تكرار شد.بعد آروم باهاش زن شدم.اونقدر زن شدم كه تا صبح پيشش موندم و صد بار بوسيدمش.نادر رفته بود الواتي...
*
با طاهر رفتيم حرم.دستم رو چسبيده بود و محكم راه مي رفت.بلند گفت:آقا اين زنه منه!تو شاهد باش...توخونه باز بغلم كرد نازم كرد.بوسيدمش،گازش گرفتم،رم كردم و اونقدر زن شدم كه مردم از جاش جم نخورد،يه سيگار روشن كرد و گفتم:به آقا مال خودمي!
*
با ساطور كشتمش!با همون ساطور دسته نقره اي كه مال جاهازم بود كشتمش! با طاهر كه رفتيم حرم بهش هيچي نگفتم.بغلم كه كرد شروع كردم سگ لرز زدن،باز بغلم كرد، زدم زير گريه.گفت:مي گيرمت به آقا!با من نخوابيد. شب كه موندم فهميد كه چيزي شده،فكر كرد كه نادر رفته...پرسيد:رفت؟
گفتم:رفت...
هيچي نگفت.
*
تو حرم بوديم كه دوتا زن با چادر سياه جلوم رو گرفتن:محبوبه...طاهر نديد كه من رو بردن.تو پاسگاه گفتم كه من كشتمش!...هيچكس نپرسيد چرا.جز آقاش.گفتم:مي خواست به ناموس طاهر...زد تو گوشم.درك كه نمي فهمن.طاهر نيومد...
*
17 سال ميله هاي زندان رو شمردم.آخر 17 سال كه ميله ها هنوز 17 تا بودن رفتم بيرون.طاهر پشت در سياه زندون قد كشيد،
آقا تو حرم عقدمون كرد بعد 17 سال كه عقد هم بوديم.بعد 17 سال كه زنش بودم...وآقا توي حرم نه! توي همهء خوابها عقدمون كرده بود...

از شيدا

2003/01/05

عيسای من

صدای فرياد حنجره ای می آيد
با من می آميزد و من بلند جيغ می زنم
- چرا؟
با علامت سئوالی که هيچ گاه رهايم نمی کند.

من هم مثل تمام شخصيتهای داستانت
کور شده ام.

من و تو به اندازهء يک چرا خسته ايم و محتاج
- بياييد شادی هايمان را قسمت کنيم -

با چشمهای توهم من نمی بينم
آخ! من کور شده ام
و برای دوباره بينی ام
نيازمند ياری چند رنگی های توام.

دفترچهء شعرهايم را که باز می کنی
چشمهايت ميان تو و کلمات خط خطی من آسوده اند.

تو می بينی عيسای من!
و من با حواسی بيمارتر از پيش
تنديس بينايی ام را مشق می کنم.

شايد دوباره
از پشت پرده های شنوايی ام
صدای خاطره انگيز کسی بيايد
که همواره تصوير ذهن مرا رنگ می زند.

عيسای من تقسيم کن
ميان من و بازوانت
ميان من و دوستانم
من و چشمهايم.
سهمم تمام نديده هايم را
عادلانه تقسيم کن.

2003/01/03

زرد و سرخ و خرد

زرد و سرخ و خرد مي شوي
در ميان دست كوچكم
با و جود روح ساده و
با وجود قلب نازكم

از ميان اين همه تو را
با دو دست خسته چيده ام
غنچه بودي و شكفتن تو را
با دو چشم بسته ديده ام

از تو بوسه اي مرا بس است
غنچهء دميده در بهار
از تو تازه گشته است و بس
دشت و كوه و باغ و شاخسار

من تو را ترانه مي كنم
در گلوي بلبلي قشنگ
يا پرستويي هميشه شاد
در ميان باغ رنگ رنگ

گرچه در ميان دست من
سرخ گشتي و سفيد وزرد
عاقبت نشد بداني عشق تو
قلب سادهء مرا نشانه كرد

سرخ تر نشو سفيدِ من
مي گذارمت رها شوي
تا ميان دست بهتري
سبز و تازه با صفا شوي

از چه مي هراسي اي اميد
در ميان قلب من بمان
يا مرا چو غنچه اي نحيف
در ميان باغ خود نشان

قصد من نوازش تو بود
در ميان اين همه فريب
در هجوم سرد حادثه
در گريز باد بي شكيب

مي فشارمت كنون دگر
در ميان دست خود تورا
زرد و سرخ و خرد مي شوي
زرد و سرخ و خرد كن مرا

2002/12/28

شبنامه

بسترم از بوی تو پر شده است و صدای نفسهایت در گوشم تکرار می شود.

گرمی سینه های به من فشرده ات را حس می کنم و از بضاعت اندک خوابگاهمان شرمسارم.

لبانم تکرار بوسه های تو را می طلبد و سینه ام سنگینی پیکر ظریف تو را می جوید.

ای کاش در این خستگی , آغوش آرامش بخش تو را می یافتم و در اوج صداقت و ستایش لبان شهوت آلودت را می بوسیدم.

تکرار را از کنار هم آغوشی هایمان برداشته ام و بجایش آسودن مدام نهاده ام.

زیبایی ات برای من ستودنی ست -افسوس که بیش از این در توان ندارم- و آرامش آغوشت آنقدر بی شک که لازم به گفتنش نمی دا نم.

با این همه, بهانهء نبودنت مرا برای بیداری شبانه بس و خاطرهء پیکر عریان و ظریفت برای آسودن.

2002/12/24

پيامبر



شراب را بنام من بريز
و برای درست شدنش بسم ا... بگو
"آه ای آسمانی برای مان پيامبر بفرست. پيامبر!"
و من چقدر دوست داشتم
مثل 124 هزار پيامبرمی آمدم و
مثل همه شان می رفتم
و آنگاه به دنبال هر آمدنم
هزاربار انسانهای دوره ام را دوره می کردم
و مثل يک زندان بان
برای همهء آزادانديشان فانوس می خريدم
و تکه نان سهمشان را
مثل داستان ويکتورهگوبالا می کشيدم.

نه من اينقدرايمان نياورده ام که داستان بنويسم
شايد هنوزبايد سهم نان تو را
برای لحظه های بی ثوابم ميان نيازمندان تقسيم کنم

"آه چقدر دوست دارم برای يک نفر
در پشت ميله های زندانی که برايش ساخته ام
هديه ای ببرم."

حضار محترم!
يک دقيقه سکوت به احترام نان و نمکی که خورده ايم.
فقط يک دقيقه
اگر شما می خواهيد ادامه دهيد
من اجازه نمی دهم.
به احترام تمام روزهايی که سکوت کرده ام
بيش از يک دقيقه سکوت نمی کنم.

زندان بان! برای زندانيان اين بند
پيامبر بفرست با آيه های توبه.

در داستان اين قرن
در حسرت نان تقسيم نکرده
بيشتر از هر چيز نيازمند موعظه ايم
بيش از اين سکوت جايز نيست
يک دقيقه به احترام پدران و نياکانم.

چقدر دلم برای اونايی که نميان به ديدنم تنگ شده...

2002/12/21

زمستان

و من
دوباره گرمي دستان تو را حس خواهم كرد
اگر
زمستان زودتر بيايد
وبخاري خانهء مان نيز
مثل هميشه بي رمق باشد.

2002/12/12

يك اتفاق مهم

18/9/1381
من امروز رسما ميان حرفهاي آمده،نيامدهء كسي كه روزهاست مي خواهمش،پيدا شدم.به اندازهء تمام روزهايي كه گذشته خوشحالم و براي همهء دلواپسي هايش نگران.شايد،نه!حتما خوشبختش خواهم كرد.مثل روياهايم.

چوپان فداكار

چوبها تنها بهانهء آتش سوزي اند
اما تو به تنهايي اسبابِ تمام خانه سوزي
- حرارت -

يك تكه ابر بي سامان
بالاي سر آرزوهاي من
فشرده مي شود،تيره مي شود،مي بارد.

حالا تو براي آنچه از طلوع
آويزان دستانت است
دليلي يافته اي.

تو به پنجره ايمان نداري
حكمش مثل قاب عكس اتاق خواب من است
- دروغ -

چقدر چوپان دروغگو
راستگو بود
وما فقط براي آنكه بيست بگيريم
دروغهايش را باور نكرديم.

در عوض امروز
لابه لاي كتابهايي كه ميخوانم

- جايزهء ويژهء هيئت داوران
تعلق مي گيرد به كتابِ بزرگترين دروغگوي...-

آنقدر دروغهاي خنده دار هست
اما من به سادگي درسهاي اول ابتدايي مان
باورش مي كنم
- دهقان فداكار راستگو

كاش پيغام مي دادي
كه اگر باران بيايد،نمي آيي
آن وقت من تمام ساعتهاي مانده تا نيامدنت را
- به جاي انتظار-
صرف شنيدن اخبار هواشناسي مي كردم
كه هميشه دروغ مي گويند.

2002/12/06

...به خانه بر مي گرديم

اتصال به معناي بر قراري ارتباط
و ارتباط به واسطهء خطوط نامرئي است
كه از خانهء من به خانهء تو
يا شايد هر خانهء ديگري برسد.

- زنگ
من خسته آمده ام با كيف و جورابهاي سوراخم
كه بوي گند مي دهند.
تو خسته آمده اي با كيف و كيسهء پر از انتظارت
كه رنگ خواب گرفته است.

خسته اما با لبخند
با اميد فرداهاي بهتر
سلام ميكنم ، سلام مي كني
جواب نمي دهم
به سئوالهايي كه از من نمي پرسند
يا مي پرسي
من نمي شنوم
و اگر مي شنوم هم كه جواب نمي دهم.
دوباره سئوال مي كنند:
- جند نفر بوديد؟
و ما فقط دو نفر بوديم
با دوتا كيف و دوتا كفش و دوتا احساس
كه از خستگي مان بوي گند خواب گرفته بود.
ما به جان هردويمان قسم
فقط دو نفر بوديم
فقط به جان هم افتاده بوديم
خسته اما با لبخند
فقط بر سر هم فرياد مي زديم
ما با كسي كاري نداشتيم
فقط با اميد فرداهاي بهتر...

حالا من يك نفر تنها
با كيف و كفش و جورابهاي سوراخ
و خانه اي كه هر روز عصر به آن برمي گردم
انتظار مي كشم
روي جدول روزنامه هاي صبح و عصر
و هي خانه هاي سياه را سياه تر مي كنم
و ستون اول وآخرش را
از نام شاعراني پر مي كنم
كه به واسطهء تنهايي من و تو مشهور مي شوند.

اين شايد يه سوء تفاهم باشه توي زندگي هريك از ما.

2002/12/04

يك مشكل تازه

متاسفانه سيستم نظرخواهي وبلاگ من دچار مشكل شده كه اين مشكل به خود yaccs برميگرده.اميدوارم اين مشكل هرچه سريعتر برطرف بشه و من بتونم نظرات شما رو دريافت كنم.

2002/12/01

اينقدر انتظار

باور ندارم آمدنت را به اين ديار
باور نمی کنم سخنت را يک از هزار

باور نمی کنی که آمدنت باورم نشد
از بس به انتظار نشستم دو صد بهار

چشمم به ديدنت چه منور شده ولی
ترس دوباره ديده نبيند وفای يار

زيبايي ات مرا به تباهی کشيده است
اما دمی نمی طلبم زا آتشت فرار

دل برده ای زمن آخر چه فايده
آنقدر بی وفايی و اينقدر انتظار

در اعتکاف به مسجد روند ليک
من معتکف شدم آخر به کوی يار

از بس که روزه شکستم برای تو
عمرم تمام بايد از اين روز روزه دار

گر با منت در عشق است باز باز
برخوان ترانه ای و بزن زخمه ای به تار

اين هم يک غزل قديمی از نوشته های خودم.لطفا نقد کنيد.